داستانهای فریبا اسکندری، روایتهایی هستند از زنانی تنها، برشهایی کوتاه از ماجراهای مادرانی که زندگی خود و بچههایشان را با چنگ و دندان بهپیش میبرند. در بخشی از کتاب آمده: «مدتهاست سالگرد ازدواجی نداشتم که من برای کسی و کسی برای من کادویی خریده باشد. سالهاست که مردی کاپشنش را در ساندویچی یا اتوبوس یا حتی روی نیمکت پارک روی شانهام نینداخته و شالم را روی سرم صاف نکرده است. وقتی عصبی و بیحوصله میشوم، پسرم به شوخی میگوید: از اون مادرشوهرا میشی! درست و حسابی مایهاش رو داری.»